X
تبلیغات
دهکده عشق

دهکده عشق
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

اطلاعات جغرافیایی

منطقه‌ای تفریحی وکوهستانی دارای جنگلهای انبوه درختان بادام وبلوط در سواحل زیبای سد مارون. این دهستان در بخش غربی استان کهگیلویه و بویر احمد واقع در بخش بهمئی می‌باشد.

پیشینه تاریخی

این دهستان قدمت چند هزار ساله دارد و اثار به جای مانده از بقایای آتشکده‌ها گویای این مطلب است. در گذشته رودخانه مارون از کنار روستا عبور می‌کرده‌است که بعدها به علت ریزش و نشست زمین مسیر رودخانه عوض شده و شهر ارجان(که در نزدیکی شهر بهبهان و دهستان کفشکنان قرار دارد)به زیر گل و لای و زمین فرو رفت و آثاری از این شهر هنوز برجاست. در قسمت شرقی دهستان بقایایی از یک معبد بسیار بزرگ به جا مانده که به توول کای مرتضایی(اتاق‌های کائید مرتضی)که از اجداد مردم این دهستان است معروف است این ساختمان که در نزدیکی آن سه گنبدان که شامل سه گنبد آتشکده بزرگ می‌باشد نیز موجود است. در گذشته برای احرام و تقدس آتشکده مردم کفش‌های خود را در کنار رودخانه کنده و غسل کرده و با پای برهنه به زیارت معبد می‌رفتند. از این رو نام این محل کفشکنان می‌باشد.

آتشکده‌های دهستان......... ( برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید )

این پست ثابت است


                    آدرس دیگر من    www.arefkarimi.ir



ادامه مطلب
[ 91/04/18 ] [ 18:0 ] [ عارف ]

 داستان عشق نگین و رامین حتما بخونید ( واقعی )

راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و بچه ها داشتن در مورد رامین صحبت میکردن تا اینکه یکی از دوستام گفت نگین تو که قشنگی چرا نمیری شانست رو امتحان کنی اون لحظه جلو دوستام بهم بر خورد زنگ کلاس رو زدن وقتی توی کلاس بودم تمام فکرو ذهنم پیش حرف دوستم بود با خودم گفتم من که همه چیز رو امتحان کردم این یکی رو هم امتحان میکنم اگه قبول کرد مدتی برای پز دادن جلو دوستام باهاش دوست میشم بعد رابطم رو باهاش قطع می کنم تو این فکرا بودم که زنگ زده شد اومدم خونه نهار خوردم کلی فک کردم تا به این نتیجه رسیدم عصر به بهانه خرید لباس برم تو مغازه اش عصر که شد یکم به خودم رسیدم و یه ارایش مختصری کردم و رفتم بیرون مسقیم رفتم به سمت مغازه رامین رفتم داخل مغازه دیدم رامین داره با مشتری هاش حرف میزنه منم از فرصت استفاده مردم رفتم تو نخش دیدم پسر خوش قیافه ای هستش یه لحظه به خودم اومدم دیدم داره نگام می کنه فورا خودمو جمع کردم گفت امرتون رو بفرمایید؟منم گفتم یه پیرهن مردانه واسه داداشم میخوام سایز داداشم رو بهش دادم چنتا مدل گذاشت جلوم منم یکی رو قبول کردم راستش رامین اصلا به من توجه نمی کرد و همین کم توجهی اون باعث شد من چند بار دیگه به بهانه های مختلف رفتم تو مغازه رامین تا اینکه یه بار دلو به دریا زدم و رفتم تو مغازه رامین

برای خوندن بقیه داستان به ادامه مطلب برین


ادامه مطلب
[ 92/06/06 ] [ 3:24 ] [ عارف ]

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

[ 92/03/28 ] [ 10:46 ] [ عارف ]


یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

[ 92/03/28 ] [ 10:42 ] [ عارف ]

عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی،

فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی،

فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست  هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی،

فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور  ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم

و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن،

خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم

تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است

که از عشق بازی کنار دریا خوشم  می آید… جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم،

فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا

“به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم،

پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!


و بالاخره…..

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود

تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست  داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است

[ 91/08/04 ] [ 12:38 ] [ عارف ]

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي: 
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي! 
 و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

[ 91/08/04 ] [ 12:36 ] [ عارف ]


A woman goes to the doctor, beaten black and blue.....
زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره


Doctor: "What happened?"
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

Woman: "Doctor, I don't know what to do.Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..." 
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it...Just gargle and gargle".
دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again
.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me
.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

[ 91/08/04 ] [ 12:30 ] [ عارف ]

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!



<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/08/04 ] [ 12:22 ] [ عارف ]
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا
که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال
طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک
کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه
محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق
بودند. بعد از یک بحث طولانی،....
<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>

ادامه مطلب
[ 91/08/04 ] [ 12:10 ] [ عارف ]

برای مشاهده متن به ادامه مطلب بروید .........


ادامه مطلب
[ 91/07/09 ] [ 12:56 ] [ عارف ]

 گفتگويي خواندني و جالب با يكي از ميلياردر ترين هاي ايران

اگر نخستین سال های زندگی مشقت بار این تاجر فرش و مولتی میلیاردر ایرانی را در نظر بگیریم و آن را با موقعیت كنونی اش قیاس كنیم، شگفت زده خواهیم شد...


کسی كه در هفت سالگی و از همان روز اول مدرسه، مجبور می شود پشت دار قالی بنشیند، اكنون با اتكا به خلاقیت و كار طاقت فرسای خودش، یكی از بزرگ ترین تاجران فرش در دنیا است و به قول خودش هربار كه برای خرید به بازار تبریز می رود، این بازار را تكان می دهد. آن هم در هنگامه ای كه بحران در تار و پود تولید و تجارت فرش دستباف ایران تنیده شده و آمار رسمی دال بر كاهش 33درصدی صادرات این محصول ملی در ماه اول سال جاری است.

من "احد عظیم‌زاده" هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امكانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی كنم. تا 13 سالگی روزها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد.



<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/07/09 ] [ 12:38 ] [ عارف ]
سه چیزی که در زندگی بیشترین اشتیاق را را برایشان داریم:

خوشبختی، آزادی و آرامش خیال،

همیشه با دادنشان به شخصی دیگر بدست می آیند. آنهایی که به دیگران لطف میکنند، قطعاً خود مورد لطف قرار میگیرند. کسانی که به مردم کمک میکنند، خود مورد یاری قرار میگیرند. شما دو دست دارید، اولی برای کمک به خود و دومی برای کمک به دیگران.

.
.

<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/16 ] [ 13:8 ] [ عارف ]

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد…
مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند , ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان “تو و خداوند” است نه میان تو و مردم
دکتر علی شریعتی

[ 91/06/16 ] [ 12:50 ] [ عارف ]

دیگران با دیدن چهره موجه و رفتار شما به ارزش های شما پی نخواهند برد. تنها زمانی که لب به سخن بگشایید می توانید به پیشرفت دست یابید.

گاهی اوقات مهم ترین مانع دستیابی ما به خواسته هایمان دقیقا جلوی چشمانمان است اما به آن بی توجهیم . شاید هم چون همیشه جلوی چشممان است نمی بینیمش. اگر از زاویه جدید نگاه کنیم به قول معروف یک شبه می توانیم ره صد ساله برویم.

۱٫ غرور مانع یادگیری

غرور مانع اصلی یادگیری است. شما حتما این ضرب المثل ایرانی را شنیده اید ” پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است” اما خودتان قضاوت کنید چند بار به خاطر حفظ غرورمان از سوال کردن طفره رفته ایم.

اغلب کسانی که در رشته های مختلف علمی به پیشرفت رسیده اند کسانی اند که از پرسیدن نمی ترسیدند.

<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/16 ] [ 12:3 ] [ عارف ]

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

 پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/14 ] [ 9:52 ] [ عارف ]


به ادامه مطلب بروید............................


ادامه مطلب
[ 91/06/14 ] [ 9:42 ] [ عارف ]

گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد . گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد .گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک به دندان بگرفت و بخورد .

نتیجه اخلاقی :

هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد .

هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.

گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان .

[ 91/06/14 ] [ 9:22 ] [ عارف ]

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

 

 پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد . من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/14 ] [ 9:17 ] [ عارف ]
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند.

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

<< برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/14 ] [ 9:12 ] [ عارف ]
  • کنجکاوی را دنبال کنید.

    "من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم" چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟ پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

  • پشتکار گرانبها است.

    "من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم" تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید . با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

    << برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید..........  >>


ادامه مطلب
[ 91/06/14 ] [ 9:7 ] [ عارف ]

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد…

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،

تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

[ 91/06/13 ] [ 1:13 ] [ عارف ]
[ 91/06/12 ] [ 0:1 ] [ عارف ]

نخستين درس مهم - زن نظافتچى


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟ ...............

لطفا به ادامه مطلب بروید ..................


ادامه مطلب
[ 91/06/02 ] [ 15:56 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب بروید ..............


ادامه مطلب
[ 91/06/02 ] [ 15:51 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب بروید............


ادامه مطلب
[ 91/05/23 ] [ 14:45 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب یروید..............



 


ادامه مطلب
[ 91/05/23 ] [ 14:40 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب یروید..............


ادامه مطلب
[ 91/05/23 ] [ 14:32 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب بروید....................


ادامه مطلب
[ 91/05/23 ] [ 14:10 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب بروید..................


ادامه مطلب
[ 91/05/22 ] [ 19:39 ] [ عارف ]

لطفا به ادامه مطلب بروید..............


ادامه مطلب
[ 91/05/18 ] [ 15:3 ] [ عارف ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

از کسانیکه از من متنفرند سپاس،آنها مرا قویتر می کنند،

از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند،

از کسانیکه مرا ترک می کنند متشکرم، آنها به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست،

از کسانیکه بامن می مانند سپاسگذارم ،آنان به من معنای واقعی دوست داشتن را نشان می دهند.

با درود فراوان خدمت شما بازدیدکنندگان گرامی بنده عارف کریمی به عنوان مدیر وبلاگ ورود شما رو خیر مقدم عرض می کنم.



aref340@yahoo.com

www.facebook.com/aref.karimi.9277

امکانات وب